شب
دوباره شب آمد... و دوباره دلتنگم... سکوت شب مرا بیاد سکوتش می اندازد... سکوتی پر از حرف و معنا... می روم کنار پنجره... به آسمان مینگرم... عکسش را در ظلمت آسمان میبینم... با او حرف میزنم... با او گریه میکنم... آرام میشوم... به یاد او می خوابم

شب
دوباره شب آمد... و دوباره دلتنگم... سکوت شب مرا بیاد سکوتش می اندازد... سکوتی پر از حرف و معنا... می روم کنار پنجره... به آسمان مینگرم... عکسش را در ظلمت آسمان میبینم... با او حرف میزنم... با او گریه میکنم... آرام میشوم... به یاد او می خوابم

نوشته شده در جمعه 12 مرداد1386ساعت 13:53 توسط محمد امین شیرازی
|

چقدر زود گذشت
آمد روبرویم نشت... فقط نگاهم میکرد... خیلی آرام... هیچ نمیگفت.... فقط نگاهم میکرد... گویا میخواست حرفی بزند... نگفت... هیچ نگفت...خواستم من چیزی بگویم... نذاشت.... چشمهایش نذاشت... من هم فقط نگاهش کردم...هیچ نگفتم... وقت رفتن بود... او رفت... او رفت... چقدر زود گذشت... خیلی زود
نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 15:39 توسط محمد امین شیرازی
|

راه رفتن
با او راه میروم... کنارش... شانه به شانه... صدای برگهای زیر پایمان که خورد میشوند از صدای حرفهای ما بلندتر است... هر چند قدم که میروم یه نگاه به چشمانش می اندازم... او هم به من نگاهی میکند... هر دو لبخندی آرام میزنیم و با نگاه به هم میگوییم که چقدر دوستت دارم... دستش را به دستانم داده و من هم گاهی بوسه ای نرم بر آن میزنم... نمی خواهم لحظه ای دستش را رها کنم... می خواهم همچنان دستش را بفشارم... گرمیه خاصی دارد... چه آرام و بی صدا راه میرویم... گویا ما یک نفریم... میخندیم و احساس قشنگی با هم داریم... یکبار دیگر نگاهش میکنم... او نیست...! من تنهام...! آری از همان اول هم نبود... مثل همیشه خیالش از خودش به من نزدیکتر بود... او فقط احساس من بود... خیالش را هم دوست دارم

نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 3:59 توسط محمد امین شیرازی
|
