تبليغاتX
عشقولانه های امین

لای لای من سن چوخ سورم

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 20:18 توسط محمد امین شیرازی | tempfa.com
نوشته های خودم

شب

دوباره شب آمد... و دوباره دلتنگم... سکوت شب مرا بیاد سکوتش می اندازد... سکوتی پر از حرف و معنا... می روم کنار پنجره... به آسمان مینگرم... عکسش را در ظلمت آسمان میبینم... با او حرف میزنم... با او گریه میکنم... آرام میشوم... به یاد او می خوابم

tempfa.com نوشته شده در جمعه 12 مرداد1386ساعت 13:53 توسط محمد امین شیرازی | tempfa.com
نوشته های خودم

چقدر زود گذشت

آمد روبرویم نشت... فقط نگاهم میکرد... خیلی آرام... هیچ نمیگفت.... فقط نگاهم میکرد... گویا میخواست حرفی بزند... نگفت... هیچ نگفت...خواستم من چیزی بگویم... نذاشت.... چشمهایش نذاشت... من هم فقط نگاهش کردم...هیچ نگفتم... وقت رفتن بود... او رفت... او رفت... چقدر زود گذشت... خیلی زود

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 15:39 توسط محمد امین شیرازی | tempfa.com
نوشته های خودم

 راه رفتن

با او راه میروم... کنارش... شانه به شانه... صدای برگهای زیر پایمان که خورد میشوند از صدای حرفهای ما بلندتر است... هر چند قدم که میروم یه نگاه به چشمانش می اندازم... او هم به من نگاهی میکند... هر دو لبخندی آرام میزنیم و با نگاه به هم میگوییم که چقدر دوستت دارم... دستش را به دستانم داده و من هم گاهی بوسه ای نرم بر آن میزنم... نمی خواهم لحظه ای دستش را رها کنم... می خواهم همچنان دستش را بفشارم... گرمیه خاصی دارد... چه آرام و بی صدا راه میرویم... گویا ما یک نفریم... میخندیم و احساس قشنگی با هم داریم... یکبار دیگر نگاهش میکنم... او نیست...! من تنهام...! آری از همان اول هم نبود... مثل همیشه خیالش از خودش به من نزدیکتر بود... او فقط احساس من بود... خیالش را هم دوست دارم

tempfa.com نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 3:59 توسط محمد امین شیرازی | tempfa.com