نوشته های خودم
راه رفتن
با او راه میروم... کنارش... شانه به شانه... صدای برگهای زیر پایمان که خورد میشوند از صدای حرفهای ما بلندتر است... هر چند قدم که میروم یه نگاه به چشمانش می اندازم... او هم به من نگاهی میکند... هر دو لبخندی آرام میزنیم و با نگاه به هم میگوییم که چقدر دوستت دارم... دستش را به دستانم داده و من هم گاهی بوسه ای نرم بر آن میزنم... نمی خواهم لحظه ای دستش را رها کنم... می خواهم همچنان دستش را بفشارم... گرمیه خاصی دارد... چه آرام و بی صدا راه میرویم... گویا ما یک نفریم... میخندیم و احساس قشنگی با هم داریم... یکبار دیگر نگاهش میکنم... او نیست...! من تنهام...! آری از همان اول هم نبود... مثل همیشه خیالش از خودش به من نزدیکتر بود... او فقط احساس من بود... خیالش را هم دوست دارم
